Jul 11 1996
جبر یا اختیار
انسان مختار است يا مجبور؟ آيا ما در تعيين سرنوشت خود آزاديم يا اين يگانه راهي است كه تقدير برايمان رقم زده است؟ آيا انسان پاسخگوي اعمال خويش است؟ آيا انسان بايد در برابر اعمال نيك و بد خود جزا بگيرد؟ اينها پرسشهاي اساسي هستند كه نحوهي جواب دادن به آنها جهانبيني شخص را تا حد بسيار زيادي روشن ميكند. نگارنده در نظر دارد نخست برخي از اصطلاحات را تعريف كند تا بتواند به واسطهي آنها و از ديد خود به پرسشهاي مطرح شده پاسخ دهد.
سيستم: هر كل متشكل از اجزا كه بر اجزاي درون آن قوانيني حاكم باشد و از طريق ورودي و خروجي با كلهاي خارج از خود به مثابهي اجزايي ديگر در ارتباط باشد را سيستم گويند.
سيستم مجبور: سيستمي است كه با در دست داشتن شرايط فعلي آن، دانستن قوانين حاكم بر آن و نيز دادههاي ورودي آن، بتوان موقعيت بعدي آن را حدس زد. به بيان ديگر سيستم مجبور سيستمي است كه همواره و كاملاً قابل پيشبيني باشد.
سيستم مختار: سيستمي است كه مجبور نباشد. به بيان ديگر سيستم مختار سيستمي است كه در برخي موارد ذاتاً غيرقابل پيشبيني باشد. يعني هر چه دانستههاي ناظر در مورد شرايط كنوني و قوانين حاكم بر آن افزايش يابد باز هم نتواند برخي صفات سيستم را در آينده با دقت دلخواه پيشبيني كند.
بر اساس اين دو تعريف جبر صفت سيستمهاي مجبور و اختيار نيز صفت سيستمهاي مختار است. از آنجا كه تعريف اختيار بر اساس نقض تعريف جبر انجام شده است، پس ميتوان گفت كه همهي سيستمها (اعم از زنده و غير زنده) به دو دستهي مجبور و مختار افراز ميشوند. بدين معنا كه هر سيستمي يا مجبور است و يا مختار و غير از آن دو نميتواند باشد و نيز هيچ سيستمي نيست كه هم مجبور باشد و هم مختار. بديهي است كه اگر سيستمي تنها در يك كاركرد مختار بوده و در بقيهي موارد مجبور و قابل پيشبيني باشد، يك سيستم مختار به حساب ميآيد.
و اما هدف از اين نوشته تعيين اين امر است كه انسان مختار است يا مجبور و به كدام دسته از دو دو دستهي فوِ تعلق دارد. در اين باره دو نظريهي كلي وجود دارد و طرفداران هر دو نظريه نيز براي هواداريشان دلايلي دارند مبني بر اينكه انسان همواره مجبور است و يا آنكه انسان ميتواند مختار هم باشد. نويسندهي اين متن انسان را مانند همهي سيستمهاي ديگر گيتي سيستمي مجبور به شمار ميآورد و در اين متن نيز در صدد است دلايل خود را در اين باره بيان كند. مثال زير را در نظر بگيريد:
شخصي به قصد خريداري يك كفش راحت و ارزان به يك فروشگاه مراجه ميكند. در آنجا بيش از دويست جفت كفش در برابر ديدگان او قرار دارد كه از نظر جنس و رنگ و قيمت متنوعاند. اكنون او ميخواهد يك جفت كفش را برگزيند. او نخست نگاهش را روي كفشها ميگرداند و كفشهاي بسياري را از زير نظر ميگذراند. اينكه نگاهش از كدام سو به كدام سو برود و با چه سرعتي اين كار را انجام دهد بستگي به عوامل بسياري دارد. عوامل بيروني چون جهت وارد شدن شخص به فروشگاه، نحوهي چيده شدن كفشها و عوامل دروني مانند قامت وي و وضعيت بينايي چشمانش را به عنوان نمونههايي پيش پا افتاده ميتوان مثال زد. اكنون در ميان كفشهايي كه به طور اتفاِ از زير نظر او ميگذرند، يكي را مورد پسند قرار ميدهد. به نظر ميرسد كه شخص در برگزيدن اين راه اختيار داشته است. اما در حقيقت چنين نيست چرا كه وي در گزيدن كفش مورد نظر تابع شرايط و ملاكهايش است. وي كفش را با ملاكهايي مانند ارزاني، استحكام، زيبايي و … ميسنجد و اينها همه ملاكهاي جبري و قابل پيشبيني هستند چرا كه شخص در لحظهي انتخاب كفش يك نظام ارزشگذاري در ذهنش دارد و همين نظام است كه ملاكهاي او را به طور دقيق برايش تعريف ميكنند كه براي نمونه چه كفشي زيبا به شمار ميرود و چه كفشي از قيمت مناسبي برخوردار است. روشن است كه شخص ميتواند در تشخيص هر يك از اين موارد اشتباه كند و كفش كمدوامي را به آهنگ كالايي بادوام خريداري نمايد و اين امر باز هم مجبور بودن وي را در انتخاب همان كفش مشخص نفي نميكند چرا كه وي بر اساس دادههاي غلط چنين تصميمي را اتخاذ كرده است و اين تصميم باز هم جبري و پيشبينيپذير است، مشروط بر آنكه پيشبينيكننده شرايط كامل دروني و بيروني شخص از جمله همان دادههاي غلط را بداند. به بياني ديگر شخص عليرغم آنكه به نظر ميرسد محكوم و مجبور به خريداري اين كفش است و در اينجا هيچ اختيار و آزادي در كار نيست، ولي از آنجا كه ديگران دادهها و نيز قدرت پردازش كافي براي پيشبيني تصميمگيري او را ندارند و همچنين به اين جهت كه خود وي در هنگام تصميمگيري همهي ملاكهاي مورد نظرش را در انتخاب كالا لحاظ كرده است، گفته ميشود كه شخص با اختيار و بدون اجبار كالاي مورد نظر خود را برگزيده است كه در واقع بر اساس تعريفي كه از اختيار انجام داديم چنين نيست.
مثالي كه زده شد، مثالي فاقد از ارزشگذاري بود. خريد كفش چه مختارانه باشد و چه از روي اجبار، چندان مسؤوليتي را متوجه خريدار نميكند، در حالي كه بسياري از كارها در نظام ارزشگذاري عرفي، شرعي و يا قانوني بد و يا خوب محسوب ميشوند. به باور نگارنده اين نمونهها نيز همگي پس از بررسي دقيق و تحليلي نشاندهندهي عدم وجود اختيار خواهند بود. براي نمونه يك دزد را در هنگام ارتكاب سرقت در نظر بگيريد. همهي شرايط را اين بار در ذهن خودتان بسنجيد. خواهيد ديد كه در اين مثال نيز رفتار دزد قابل پيشبيني و جبري است. اين مثال از آن جهت با مثال پيشين متفاوت است كه دزدي در نظامهاي معمول ارزشگذاري عملي زشت و بد است و از اين رو كسي كه مرتكب آن ميشود در صورت داشتن اختيار مستحق مجازات – اعم از دنيوي و اخروي – است. اكنون اگر نظام ارزشگذاري ياد شده را به واسطهي نسبي بودن آن كنار بگذاريم، خواهيم ديد كه حتا اختيار هم براي دارندهي آن مسؤوليت نميآورد چرا كه در واقع اختيار چيزي از جنس تصادف ( Random ) و اتفاِ غير قابل پيشبيني است كه بر بيقانوني ذاتي و نفي عليت دلالت ميكند. بنابراين بايد به نزديكي و انطباقي كه بين مفهوم اختيار و تصادف وجود دارد توجه داشته باشيم.
مثالي كه زده شد تنها در مورد سيستمهاي پيچيده و زندهاي چون انسان نيست. بسياري بر اين باورند كه حتا پرتاب تاس نيز منجر به تصادف شده و به اتفاِ يك رو از شش روي آن ظاهر ميشود. بايد توجه داشته باشيم كه در اين مثال نيز با يك سيستم مجبور سر و كار داريم. اينكه ما از تاس به عنوان يك منبع Random استفاده ميكنيم به جهت ناتوانيمان از پيشبيني نتيجهي كار آن است. در اين مثال نيز اگر ما ابعاد و جرم تاس، سرعت رها كردن، جهت و سرعت چرخش اوليه، جريان باد، ارتفاع پرتاب، مان قرار گرفتن اشياء در اتاِ و چيزهايي از اين دست را بدانيم، مسير و روي نهايي تاس را تعيين خواهيم كرد. در اينجا است كه ما ميتوانيم حكم كنيم بر آن كه تاس ناچار است كه چنين سرنوشتي داشته باشد، چرا كه وجود سرنوشتهاي ديگر براي آن محال است. براي نمونه اگر تاس 4 بيايد، ما ميتوانيم بگوييم كه احتمال وقوع حالتهاي 1 و 2 و 3 و 5 و 6 منتفي بوده است. اين در حالي است كه پيش از آنكه معلوم شود تاس چه عددي را نشان خواهد داد پرتاب كنندهي تاس تمامي حالات را با احتمال 16 در نظر ميگيرد.
اكنون از منظر ديگري به موضوع نگاه ميكنيم: انسان سيستمي مجبور است، چرا كه اختيار نميتواند وجود داشته باشد. وجود اختيار عقلاً محال و متناقض است چرا كه عليت را به زير سؤال ميبرد. ما ميدانيم كه در جهان ما همه چيز بر اساس قوانين طبيعت كار ميكند. قوانين فيزيك به ما كمك ميكنند كه مسير و محل سقوط سنگي را كه پرتاب كردهايم پيشبيني كنيم و اين پيشبيني مشروط به دانستن سرعت، زاويه و ارتفاع پرتاب و نيز دانستن قوانين مورد نياز در مكانيك است. همين پيشبيني پذير بودن حركت سنگ است كه بر مجبور بودن آن دلالت ميكند. در واقع همه چيز در طبيعت بر اساس قوانين قطعي و جبري كار ميكند. انسان نيز سيستمي است تابع قوانين فيزيكي و شيميايي و هر اندازه كه پيچيدگي آن زياد باشد، باز هم نميتواند خود را از آن قوانين مستثنا كند. اگر عملي كه از انسان سر ميزند را برآيند كاركردهاي تك تك اجزايش در نظر بگيريم در آن صورت بايد بپذيريم كه انسان نيز مانند هر جزء ديگر طبيعت سيستمي است كه علي رغم پيچيدگياش ذاتاً پيشبينيپذير است و مجبور. عمل انسان تابعي از متغيرهاي بسيار زياد است كه برخي از آنها آن قدر دور از ذهناند كه به آساني پذيرفتني نيستند و اگر اين متغيرها و تمامي شرايط فعلي اين سيستم به رايانهاي با ظرفيت و دقت و سرعت پردازش بسيار بالا وارد شود، رايانه ميتواند تا دقت دلخواه آن رفتار را پيشبيني كند. در واقع اگر رايانه بتواند شرايط فرد تصميمگيرنده را تا دقت كافي شبيهسازي كند خواهد توانست كاركرد او را در آينده و لحظات بعد با دقت لازم پيشبيني نمايد. از آنجا كه طبيعت بيش از هر مدلي به خود شبيه است ميتوان گفت كه اين شبيهسازي و پيشبيني آينده دقيقاً كاري است كه خود طبيعت انجام ميدهد، منتها با اندكي تأخير!
اختيار قانونمندي جهان را نقض ميكند. پذيزش اختيار مستلزم پذيرش معلولهاي بيعلت است، چرا كه در نظام علي هر علت معلولي مشخص در پي دارد و اين حاكي از پيشبيني پذير بودن و جبري بودن نظامهاي علي است، بنابراين جهان به عنوان يك نظام علي بايد سيستمي مجبور باشد. اگر وجود اختيار را در جهان قانونمند بپذيريم، بايد به موجودات مختار به عنوان منابع قابل شمارش بيقانوني نگاه كنيم. در واقع بايد بپذيريم كه همه چيز در جهان بر سير جبري حركت ميكند و تنها در اين ميان موجودات مختاري وجود دارند كه در آنها بعضي از اجزاي تصميمگيرنده به دلخواه و به تصادف تصميمهايي اتخاذ ميكنند كه مطلقاً تابع قوانين مادي نيست و اين قوانين را نقض ميكند. اگر ديدگاه مذهبي خاص داشته باشيم به گونهاي تنها موجود مختار و آزاد را انسان بدانيم پس بايد بپذيريم كه همهي كهكشانها و ستارگان در اين عالم بيكران بر اساس قوانين معين و ثابت عمل ميكنند و همه چيز در اين جهان قابل پيشبيني و تعيين است و تنها عامل مزاحم در اين راه وجود شش ميليارد منبع بيقانوني و اختيار در شش ميليارد انسان است. در چنين ديدگاهي به درستي نميتوان تعيين كرد كه آن منبع واقعاً در كجا قرار دارد؟ آيا آن منبع مغز است – كه خود سيستمي مادي و قانونمند است؟ يا اينكه چيزي غير مادي مانند روح است كه از طريق مغز فرمانهايش را ابلاغ ميكند؟ در اين صورت رابطهي آن با مغز از چه طريقي صورت ميگيرد؟ آيا علم اين ديدگاه را ميپذيرد؟
يكي از دلايلي كه انسانها براي جبر يا اختيار به كار ميبرند احساس جبر و احساس اختيار است. گفته ميشود كه هنگامي انسان در هنگام يك كار احساس آزادي و اختيار كند، او مختار خواهد بود. گاه نيز مثال زده ميشود كه انساني كه احساس شادي ميكند با هزار استدلال نيز نميتواند وجود شادي را در خود انكار كند، چرا كه اين احساس بيواسطه و مستقيم است و از هر استدلالي مستدلتر. به باور نويسندهي اين متن اين گفتارها چندان صحيح نيستند. شادي و غم و احساسهايي از اين دست خود از جنس احساسات هستند، بنابراين تجربه كردن آنها خود بهترين دليل بر وجودشان است، اما اختيار و جبر احساس نيستند و چنانكه گفتيم تعاريفي جز اين دارند. يك انسان از نظر رواني هنگامي احساس اختيار – كه بالطبع احساس خوشايندي است و با لذت همراه است – ميكند كه بتواند كاري را كه ميخواهد و در ذهن دارد بدون اجبار نيروهاي بيروني و دروني انجام دهد، براي نمونه همان خريدار كفش را مثال ميزنيم كه به علت داشتن پول كافي و عدم وجود هيچ نيروي بيروني مجبور كننده كفشي را كه دوست دارد آزادانه ميخرد. اما احساس اختيار تنها به وجود چنين احساس مطبوعي اشاره ميكند و نميتواند دليل قانعكنندهاي براي غير قابل پيشبيني بودن رفتار شخص و در نتيجه اثبات وجود اختيار باشد. به همين ترتيب احساس جبر – كه معمولاً ناخوشايند است – هنگامي پديدار ميشود كه شخص بر خلاف ميلش توسط نيروهاي دروني يا بيروني از كاري بازداشته و يا به كاري واداشته شود. براي نمونه زنداني را در نظر بگيريد كه ميخواهد از چهارديواري محبوسكنندهاش فرار كند و از آن جهت كه نميتواند احساس جبر ميكند و يا بيماري كه ميخواهد ورزش كند ولي ناتواني دروني او را از اين كار منع ميكند و احساس جبر به او دست ميدهد. بديهي است كه اگر شخص بيمار تمايلي هم به دويدن نداشته باشد، احساس جبري از اين بابت در او ايجاد نخواهد شد. بنابراين چيزي كه تعيين كنندهي احساس اختيار و جبر در شخص است هماهنگي يا ناهماهنگي خواستهاي دروني با پاسخهاي بيروني است و اين امر به مجبور يا مختار بودن سيستم ارتباطي ندارد. در آخرين نگاه ميتوانيم سيستم مجبوري را در نظر بگيريم كه احساس اختيار ميكند و در همين احساس اختيارش نيز مجبور است.
بنابراين شواهد ميتوان گفت كه انسان نيز سيستمي است كه مانند ساير سيستمهاي آفرينش مجبور و پيشبيني پذير است. او نيز بر خلاف آنچه كه معمولاً ميپندارد محكوم قوانين و شرايط دروني و بيرونياش است. پس مادامي كه نظام جهان را علي ميپندارم نميتوانيم با وجود اختيار و تصادف آن را مخدوش كنيم و اين را بايد بدانيم كه سيستمهاي علي لزوماً مجبورند.
21st November 2008 در ساعت 4:32 am
این که میگویی بیتشر به دترمینیسم برمی گردد. سوال شخصی برای من این بوده که با وجود دترمینیزم، چگونه اختیار انسانی می تواند وجود داشته باشد. و در اینجا منظورم از اختیار یک حس است که از نظر فاعل (انسان) معنی دارد. به نظر من دترمینیزم مانع اختیار نمی شود چون همیشه در جایی با عدم کفایت و دقت اطلاعات مواجه هستیم. فکر می کنم همانطور که شخصیت من از جنس اطلاعات است، نادانی و عدم اطلاع من هم از پدیده های فیزیکی خیلی تعیین کننده می شود و به آن نامهای مختلفی می دهیم. در این میان مفاهیمی مثل اختیار و شانس ظهور میکند و این اسامی را روی آن می گذاریم.
بعضی ها سعی میکنند اصل عدم قطعیت را پیش بکشند که من هم (احتمالا مثل تو) با آن مخالفم و دیدگاه دترمینیسم فیزیکی رو مجاز می دونم (شبیه نظری که اینشتین داشت).
21st November 2008 در ساعت 7:31 am
سلام. جدی مال چهارده سال پیشه؟ اینو از طریق سرچ گوگل پیدا کرده بودم. پس من یک جورایی اشتبه گرفتم! در این صورت خیلی هم عالیه.
من در منچستر (انگلیس) هستم! تقریبا در یک مدار جغرافیایی اما کمی پایین تر.
——
آره دیدم توی فیس بوک
راستی می دونی که من کی هستم؟
نه سهیل؟
22nd November 2008 در ساعت 5:45 am
search for “free will theorem” which formally proves that if we have free will then quantum particle do have free will. Now determinism is different that free will. Free will is about ability to choose between different possibilities *without intervention from outside*, where as determinism says for each state there is a unique next state. A system can be deterministic as a global one, where when you remove one part, here your decision, it can become nondeterministic.
3rd December 2008 در ساعت 4:41 pm
بله نیما جان! و از طریق وبلاگت کارت رو دنبال می کنم. امیدوارم باز فرصت پیش بیاد که همدیگه رو ببینیم و بحث موسیقی هم بکنیم! گفتم موسیقی… راستی به نظرت میشه یک تابع ریاضی پیدا کرد که به ما بگه یک ملودی زیباست یا نه؟ (این بحث ظاهرا بی مزه و تریویال رو یادمه با دوستم مسعود هاشمیان داشتم.) یک موضوع وجود اون تابع و موضوع دیگر دست یابی به آن در صورت وجودش است.
———
من دو سه روزی است که همین جوری روزه ی پارسی سخن گفتن گرفته ام و تا جایی که بشود کوشش می کنم که واژگان بیگانه را به کار نگیرم! شاید کمی خنده دار باشد اما به بزرگی خودت (خودتان) ببخش!
پرسش بسیار خوبی است و به هیچ رو هم بی مزه نیست. از سختی اش است که آدم را نا امید می کند. چنین تابع (چه چیز دیگری می توان گفت به تابع؟) ای وجود دارد و به باور من در سه لایه ی گوناگون قابل بررسی است و هر لایه پارامتر (به جای این هم چیزی نداریم بگوییم!) های خود را دارد:
1. لایه ی ریاضیات که می گوید روابط ریاضی بین بسامد نت های به کار رفته در یک آهنگ هست که به دستگاه شنوایی و مغز انسان وابسته نیست و فرای آن است. مانند اینکه آدمیزاد اکتاو (هشتی؟) را به دوازده بخش کرده است که پشتیبان ریاضی هم دارد. برای نمونه 2 به توان 5 دوازده ام چیزی است بسیار نزدیک به یک و نیم یعنی یک دوم بیشتر از یک. یا دو به توان چهار دوازدهم می شود بسیار نزدیک به یک سوم بیش از یک، و از این دست!). از این روست که اگر کبوترها هم موسیقی داشتند می توانستند به این بخش بندی برسند. دانش درگیر با این گروه ریاضیات است و بس اما چیزی که از این بررسی به دست می آید تناه یک زیرساخت است و نه بیشتر.
2. لایه ی تکاملی: این لایه روابطی را بین بسامد و زمان نت ها بررسی می کند که برای ذهن/مغز آدمی می تواند خوشایند باشد. توضیحاتی مانند خوش دریافتن یک ریتم می تواند به کار بیاید. دانش هایی مانند عصب شناسی و زیبایی شناسی تکاملی در این زمینه چیزهایی برای گفتن دارند که به همه ی نژادهای آدمی و فرهنگ های گوناگون گسترش پذیر است.
3. لایه ی فرهنگی – اجتماعی: این لایه بسیار پیچیده است و با گذشت زمان و پیدایش موسیقی های ناشناخته و سنت شکن مانند موسیقی مایکروتونال یا سبک های گوناگون پیچیده تر هم می شود. این لایه بسیار به عادات شنوایی و فرهنگ و معناهای نهفته در آهنگ وابسته است و بررسی آن گمان می کنم یک سده ای راه در پیش داشته باشد.
این گفتگو را دنبال کن. بار دیگر (پس از شکستن روزه) با هم روان تر سخن خواهیم فوکولید!!!
7th December 2008 در ساعت 7:23 pm
سلام
ظاهرا من هم مثل سهیل یه جورایی اشتباه گرفتم و نتیجه اش شد این پست:
http://dastanekutah.blogspot.com/2008/12/blog-post_07.html
خوشحال می شم یه نگاهی بهش بندازید.
19th December 2008 در ساعت 5:48 pm
[...] یک مطلبی رو آقا نیما در دوران دبیرستانش و کنار زمین چمن توی ذهنش [...]