Jul 01 2007
بچه گربه
همین طور که تایپ می کنم، دست ام را چنگ می زند. بلاخره حفره ای بین مبل و من و نوت بوک پیدا می کند و آرام می گیرد. اگر من در نوزادی پای یک دایناسور را به جای مادرم می گرفتم چه احساسی می داشتم؟ این بینوا دست من را به جای مادرش گرفته، انگشتان ام را هم به عوض پستان های او. چشمهای اش که بازتر شود شاید بفهمد که چه کلاه گشادی به سرش رفته.
1st July 2007 در ساعت 6:31 pm
بی احساس @! حداقل تا روزی که بفهمه باسش مادری کن
—–
فک می کنی دارم چی کار می کنم؟
6th July 2007 در ساعت 9:38 pm
آخی! می دی گربتو بدم گودزیلام باهاش بازی کنه؟
———
به گوبلات می دم به گودزیلات نه
7th July 2007 در ساعت 4:06 am
جالبه، حالا رابطهٔ این گربهات با اون همسترهات چطور خواهد بود دیدنی است.
———-
همسترها رفتند غربت (شهرستان). الان فعلن همین یک بچه گربه رو داریم که بسی کوچولوست و اگر اونها بودند ازشون کتک می خورد اساسی.
13th July 2007 در ساعت 1:45 am
چند تا جمله برای صاحب این پست
خوبی یکی شدن اینه که چیزی رو که اون می بینه تو هم می بینی، چیزی رو که اون می خواد تو می فهمی. وجود اونقدر لطیف و شکنندست که ساده ترین خودخواهی ها از بینش می بره. اینا رو برا این نوشتم که حواسمون پیش همدیگه باشه.
مرگ برا منی که از بودنم راضیم، احساس آرامشه. همون قدر که بود کلی خوشحال بود به خاطر آغوش مامانت.
———–